...........
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا "او " مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر ، بچشمت چیستم ؟
لیک در آئینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصۀ هندو ، بناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گودی خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم .... اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا ...؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه....آری....این منم .....اما چه سود
او که در من بود ،دیگر ، نیست ، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟
فروغ
|
+| نوشته شده توسط
علی محمدی اغچه بدی در دوشنبه نهم دی 1387